|
نگارش یافته توسط admin |
| پنجشنبه، 24 آذر ماه ، 1390 |
سالها پيش از اين
زير يك سنگ
در گوشهاي از زمين
من فقط يك كمي خاك بودم
همين
يك كمي خاك
كه دعايش
ديدن آخرين پله آسمان بود
آرزويش هميشه
پر زدن تا ته كهكشان بود
خاك هر شب دعا كرد
از ته دل خدا را صدا كرد
يك شب آخر دعايش اثر كرد
يك فرشته تمام زمين را خبر كرد
و خدا تكهاي خاك برداشت
آسمان را در آن كاشت
خاك را
توي دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاك
توي دست خدا نور شد
پر گرفت از زمين دور شد
****
راستي
من همان خاك خوشبختم
من همان نور هستم
پس چرا گاهي اوقات
اين همه از خدا دور هستم
|
|
|
پنجشنبه، 24 آذر ماه ، 1390 |
بازدید:705 |
نظرات |
|
ادامه مطلب |